تبليغاتX







OnUnload="alert("It has been " + openFor() + ". دفعه بعد بيشتر بمونيد")" کعبه ی دل

کعبه ی دل

من ریحان...

۱ سال از روزی که آخرین بار نوشتم گذشته...و به اندازه ی تمومه عمرم در

 این ۱ سال رشد کردم....و در آستانه ی شکفتنم.همه ی اینها را مدیون

ازدواج هستم.فکر میکردم همه چیز رو میدونم...اما ای دل غافل....ولی حالا

همسری دارم به مهربونیه گل یاس و نه فقط منو عاشق خودش کرده که

محبوبیت خیلی زیادی توی فامیلم پیدا کرده.همه اونو دوست دارن.

اصلا....نمیشه دوستش نداشت...ایمان و به اندازه ی تموم بودنی ها

اطلاعات .صبر و مهربونی گذشت و هزاران خصوصیت خوبه دیگه که  اون

داره و من از روزی که پا توی خونش گذاشتم انگار اومدم در بهشت...و به

قول خودش شدم ملکه ی اون...باورم نمیشد بشه توی این دنیای بیرحم

این طور آروم و شاد زندگی کرد...اون مثه یه ایثارگر شبها فقط ۴ ساعت

 میخوابه و برای ساختن زندگیمون تلاش میکنه.از مال و اموالش گذشت

میکنه...اما معتقده باید جوری تلاش کرد که انگار صدسال زنده ایم  و جوری

 رفتار کنیم که انگار......(خدا منو بکشه)

با اینکه عاشق پدرشدنه  با عاشقی تموم صبر کرده و به من فرصت داده تا

بتونم واسه ی فوق درس بخونم.خودش هم شرایط درس خوندن منو محیا

 کرده و بهم انگیزه میده...و میگه خودش کمکم میکنه تا به ارزوهام برسم ۱

 سال و نیم از ملکه شدنم میگذره و حالا اول مهر داره میرسه...همون روزی

 که من شبها خوابش رو میبینم تا کمربندمو سفت کنم و یا علی بگم و

شروع کنم واسه ی درس خوندن به امید اینکه از دعای فرشته ی عزیزم

بتونم قبول شم. فقط دانشگاه صنعتی

حالا پدر عزیز و سختگیرم که واسه ی تنها دخترش آرزوها و سختگیریهای

 زیادی داشته راضیه و آروم...و مادرم فهمیده یه پسری پیدا کرده که

 همیشه مراقبشه...حالا پدرم افتخاراتش داره عوض میشه...و داره تبدیل

میشه به داشتن یه داماد خوب که یه فامیل را مجذوب خودش کرده و همه

واسه ی اون کف و هورا میکشن نه به خاطر اینکه پولداره به خاطر اینکه

علی من دامادشه....حالا اون هم داره به اون مورد توجه بودنی که 

کیخواست میرسه اما با گونه ای  دیگه...هنوز نمیدونم چرا خدا علی را به

من داد؟ نمیدونم شاید به خاطر اینکه همون روز خواستگاری اونو همزمان با

یه خواستگار زیبا و پولدار اما نا ایمان فرستاد تا خودم اونو انتخواب کنم...حالا

 من عزیز همسرم هستم.عزیز پدر م و مادرم عزیز پدر و مادر شوهرم و

عزیز فامیل خودم و فامیل اون... زندگی خیلی قشنگه به خدا این

حقیقته...روزای سخت هم داره...اما عشق میتونه تمومه سیختی ها رو در

 خودش حل کنه و چیزی فراتر از رفع نیاز به آدمها بده...و اون آرامش دله که

 تا منبع تمومه خوبی ها و مهربونی هاست و تا نداشته باشیش  نخواهی

فهمید چه میگویم...و اگه نداشته باشیش میشی خونخوارترین موجود و

کافیه فقط یکی توی رانندگی بهت راه نده تا تمومه بدیهای عالم رو تثارش

کنی... ومن هنوز خیلی چیزا باید  از عشقم یلد بگیرم...و هنوز خیلی روزها

را میخوام کنارش زندگی کنم...و با اینکه دختر شیطون و زیادی خواهی بودم

 میخوام فقط اون از آن من باشه و این برای تموم عمرم کافیه...چون با اون

 صاحب تموم خوبی هام...

عزیز دلم...تاج سرم...همسرم میخوامت برای ۲ دنیا...عین خودت....

دوستت  دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 19:18  توسط ریحان  | 

زیباترین روزها اکنون از آن من است...

۶ ماه و ۲۴ روز در اتظار چنین روزی بوه ام...غیراز این هم

سزاوار نبوده است...

ای فرشته ی نگهبان من از علاقه و عشق تو نسبت به

 خودمطمئنم و این خود

 ارزشمندترین دلیل است برای تپش قلب عاشقم...

عزیزم دوستت دارم همیشه و همیشه بی هیچ قید و شرطی.

هرچه بیشتر تو را می شاسم بیشتر به تو علاقه مند میشوم...

همه ی احساساتم حتی حسادتهایم ناشی ازشور عشق

 بوده است درپرشورتری طغیان احساسم حاضرم برایت

 بمیرم.همیشه برای من تازه هستی.و کشف وجود ارزشمندت

 مدتها به طول خواهد انجامید...وقتی نگاهم می کنی چنان غرق

تحسین و ستایش تو میشوم که گویی اولین بار است

 که تورا می بینم.روح من آرام ترین روحی است که در

جسمی که بسیار کوچک گذاشته  شده است.تو تمام

حواس مرا متوجه خود میکنی...بدون تو نمیتوانم زندگی

کنم...تو اینک اینجا نیستی و کیلومترها دوراز منی و من

جز دیدار تو همه چیز را فراوش کرده ام...حتی  زندگی کردن

را...حس میکنم درحال متلاشی شدن هستم...تو مرا با

نیرویی که توان مقابله با آن را ندارم افسون کرده ای...

دلم بسیار در طلب توست...عاشق تر از همیشه در

انتظار تو و روز موعودم...لحظه لحظه لحظه کنارم

هستی...وآخرین امیدم...من نمیتوانم بدون تو زندگی

کنم...نه فقط خود تو بلکه پاکی و نجابت تو..

نمیتوانم تصویر آن روزهای زیبا که تا به حال باهم

گذرانده ایم را از ذهنم خارج کنم...

بر فراز سرم که روی پاهای تو بود بر فراز سرم آنجا

که آرمیده بودم...سایه ی چمن در مقابل آبی آسمان

 قرار گرفته بودو تکه های ابر کوچک برتوسن باد سفری

بی پایان را آغاز کرده بودند.در کنار من دوست داشتنی تر

از همه ی اینها بود...موهای نرم تو در برابر صورت من

و بوسه های تو که خنک و آسمانی بودند و شادی هایم

که چه بزرگند...قلب من سرشار از احساس و شادیست...

چه لطافت آسمانی و لذت بی نهایتی در آن نفوذ کرده

و همه ی اینها به خاطر توست...وحضور گرم وجاودانه ات...

تمام اینها  خود تو هستی! اینها مسما چیزی جز پرتویی

 ملایم از روح آتشین تو نیست...خدایا خدایا به ما رحم کن

 و هرگزمارا از هم جدا نکن...نه بیهوده نیست که روح و

 جسم ما بر انگیخته شده و با کلام تو و یادت ابدی خواهد شد...

آه خدایا تو را شکر میکنم و برای هر آنچه به ما داده ای و

پس آز آن به ما عطا خواهی کرد تو راسپاس می گوییم

همسر عزیزم خود را به  پای توی می اندازم. میلیونها بار

 بر خاک پایت بوسه میزنم وهرگز  بلند نخواهم شد...

همسر عزیزم اینهارا کسی برایت نگاشته است که 

 و قتی کنارش هستی دیگرازهیچ چیز نمیترسد...و

 لحظه ها را میشمارد برای روزی که برای همیشه

کنارت بماند...که بسیار نزدیک است...تنها ۷ روز دیگر...

دوستت دارم...عشق من...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 15:24  توسط ریحان  | 

روزهام خیلی زیباند...خیلی...

دوستت دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت دارم

دوستتدارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت

دارم دوستت دارم

 دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم دوستت

 دارم دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:50  توسط ریحان  | 

بهشت هیچ است

در برابر گام برداشتن در کنارتو

در شبی زیبا

زیر نور ماه

 

عشق را در چشمان من بنگر

چهره ی برافروخته ام را ببین و عشق را حس کن

به صدای نفس هاس من گوش کن

و بشنو ترانه ی عشق را...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:33  توسط ریحان  | 

خیلی خسته ام.اما خوابم نمیبره

امروز روز تولدمه و دیشب شبه تولدم بود

و اولین سالگرد تولدی که ازدواج کردم

 اما...خیلی دلم گرفته، خیلی، بگذریم...

 

فردا پرشکوهترین روز زندگی منه...فردا پرشکوهترین روز

زندگی ماست

یه حس غریبی دارم که واسم نا آشناست

علی عزیزم ما میتوانیم از عشق و ایمان سرشار

شویم میتوانیم باخدا دوست باشیم و بر سر عهد

نخستینمان بایستیم واگر چه از سختی های زندگی

رنجورشویم اما آزاده و سربلندبمانیم

 

به دنبال نان دویدنها و گرفتار روزمرگی ها شدن و پای

تلویزیون  و اینترنت نشستن ها مانعی نخواهد بود که

لحظه ای با دلمان و با آفریدگار بزرگ خلوت کنیم و روح

غبار آلود خود را در چشمه های زلال وحی بشوییم.

 

عزیزم ما میتوانیم جانشین خدا بر روی زمین باشیم

و آیینه ای ازروح لطیف فرشتگان...ما میتوانیم مثل گلها

بشکفیم و عطر بپراکنیم و مانند دریاها و کوها از زندگی عشق

و جاودانگی بگوییم درست باشیم و سرشار ازمحبت هم

ما میتوانیم از عشق و دوستی ترانه بسازیم و به سوی

دوست پرباز کنیم و آنقدر بالا برویم که فرشتگان ما را

با انگشت به هم نشان دهند به شرطی که لحظه

لحظه ی عمرمان سرشار از عشقی مضاعف به هم

باشد و سربی عشق بر بالش نگذاریم

آن روز، روزمرگ روح من خواهد بود

ریحان تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:44  توسط ریحان  | 

علی جانم من به اندازه ی همه ی عمرم تو را

 دوست دارم من عاشق عشق تو ام

علی...دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

تو به من عشقی هدیه دادی که هیچ مردی قادر نبود...

تو منو خوشبخت ترین خواهی کرد...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 17:13  توسط ریحان  | 

من خوشبخت ترین دختر دنیام...همسری دارم به لطافت

 گل یاس و به مهربانیه خورشید و به پاکیه آب روان

 علی جان دوستت دارم...

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

خدایا ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:7  توسط ریحان  | 

 

فردا واسه ی من میتونه روز مهمی باشه.

فرداهام دارن مهم میشن...انگار...

از حالا میخوام بنویسم. شایدم واسه...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:29  توسط ریحان  | 

 

تیک و تاک ساعت قلبم را میشنوم ، پشت این عقربه

های بی تاب، چگونه دلواپسی ام را پنهان کنم؟؟؟...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:12  توسط ریحان  | 

 

حالا دیگر شعر گفتن آسان است

                                             به آسانیه تولدی ناخواسته 

به آسانیه دل بستن به یک غریبه

                                 حالا دیگر شعر نگفتن دشوار است

به دشواریه دل بستن به یک فرشته

                                   حالا دیگر شاعر بودن دیوانگیست

                             دیوانگی...

 

کدامشون به ایمانه واقعی نزدیک ترن؟؟؟

اینکه از اول خوب باشی؟و بخواهی خوب بمانی...!؟؟؟

یا اینکه نه،بخواهی خوبتر هم باشی؟در میانه ناخوبی ها...!؟؟؟

آیا ایمان واقعی فقط از طول رکوع و سجود محک خواهد خورد؟؟؟

         

     پس کجایی عزیزم؟من منتظرتم...                 

    شاعر بودن دیوانگیست...دیوانگی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط ریحان  | 

 


 Tehran Forecast


*
*
*
*

Set As HomePage

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

تعداد بازديدها:
مدت زمان حضور

*
*
*
*
*
*
*
New Page 5


آهنگ ها و آموزش و...
online
Online Dating a href="ymsgr:sendim?reyhaan2007">



















1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12





.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.