۱ سال از روزی که آخرین بار نوشتم گذشته...و به اندازه ی تمومه عمرم در
این ۱ سال رشد کردم....و در آستانه ی شکفتنم.همه ی اینها را مدیون
ازدواج هستم.فکر میکردم همه چیز رو میدونم...اما ای دل غافل....ولی حالا
همسری دارم به مهربونیه گل یاس و نه فقط منو عاشق خودش کرده که
محبوبیت خیلی زیادی توی فامیلم پیدا کرده.همه اونو دوست دارن.
اصلا....نمیشه دوستش نداشت...ایمان و به اندازه ی تموم بودنی ها
اطلاعات .صبر و مهربونی گذشت و هزاران خصوصیت خوبه دیگه که اون
داره و من از روزی که پا توی خونش گذاشتم انگار اومدم در بهشت...و به
قول خودش شدم ملکه ی اون...باورم نمیشد بشه توی این دنیای بیرحم
این طور آروم و شاد زندگی کرد...اون مثه یه ایثارگر شبها فقط ۴ ساعت
میخوابه و برای ساختن زندگیمون تلاش میکنه.از مال و اموالش گذشت
میکنه...اما معتقده باید جوری تلاش کرد که انگار صدسال زنده ایم و جوری
رفتار کنیم که انگار......(خدا منو بکشه)
با اینکه عاشق پدرشدنه با عاشقی تموم صبر کرده و به من فرصت داده تا
بتونم واسه ی فوق درس بخونم.خودش هم شرایط درس خوندن منو محیا
کرده و بهم انگیزه میده...و میگه خودش کمکم میکنه تا به ارزوهام برسم ۱
سال و نیم از ملکه شدنم میگذره و حالا اول مهر داره میرسه...همون روزی
که من شبها خوابش رو میبینم تا کمربندمو سفت کنم و یا علی بگم و
شروع کنم واسه ی درس خوندن به امید اینکه از دعای فرشته ی عزیزم
بتونم قبول شم. فقط دانشگاه صنعتی
حالا پدر عزیز و سختگیرم که واسه ی تنها دخترش آرزوها و سختگیریهای
زیادی داشته راضیه و آروم...و مادرم فهمیده یه پسری پیدا کرده که
همیشه مراقبشه...حالا پدرم افتخاراتش داره عوض میشه...و داره تبدیل
میشه به داشتن یه داماد خوب که یه فامیل را مجذوب خودش کرده و همه
واسه ی اون کف و هورا میکشن نه به خاطر اینکه پولداره به خاطر اینکه
علی من دامادشه....حالا اون هم داره به اون مورد توجه بودنی که
کیخواست میرسه اما با گونه ای دیگه...هنوز نمیدونم چرا خدا علی را به
من داد؟ نمیدونم شاید به خاطر اینکه همون روز خواستگاری اونو همزمان با
یه خواستگار زیبا و پولدار اما نا ایمان فرستاد تا خودم اونو انتخواب کنم...حالا
من عزیز همسرم هستم.عزیز پدر م و مادرم عزیز پدر و مادر شوهرم و
عزیز فامیل خودم و فامیل اون... زندگی خیلی قشنگه به خدا این
حقیقته...روزای سخت هم داره...اما عشق میتونه تمومه سیختی ها رو در
خودش حل کنه و چیزی فراتر از رفع نیاز به آدمها بده...و اون آرامش دله که
تا منبع تمومه خوبی ها و مهربونی هاست و تا نداشته باشیش نخواهی
فهمید چه میگویم...و اگه نداشته باشیش میشی خونخوارترین موجود و
کافیه فقط یکی توی رانندگی بهت راه نده تا تمومه بدیهای عالم رو تثارش
کنی... ومن هنوز خیلی چیزا باید از عشقم یلد بگیرم...و هنوز خیلی روزها
را میخوام کنارش زندگی کنم...و با اینکه دختر شیطون و زیادی خواهی بودم
میخوام فقط اون از آن من باشه و این برای تموم عمرم کافیه...چون با اون
صاحب تموم خوبی هام...
عزیز دلم...تاج سرم...همسرم میخوامت برای ۲ دنیا...عین خودت....
دوستت دارم
